+ نوشته شده در ساعت 22:25  توسط تارا
|
در سفر عشق
در فراسوی یادها
در آغاز مهر
در آغاز صمیمیت
چشمم به دیدگان تو افتاد و سیاهی چشمانت
و کمان ابروانت
مرا همچون نیروی مغناتیسی به خود جذب کرد
ربایشی که راندنش محال شد
و زندگی ام در برابر میدان مغناطیسی اش
تاب نیاورد
و سر انجام
و سر انجام
و سر انجام
سفر عشق آغاز شد
دلم به مهمانی دلت آمد
چشمانم همیشه به دنبال چشمانت گشت
نفسم هم نفس تو شد
و عشق با تمام اجزایش وارد قلب زنده من شد و قلب من زنده تر شد
زنده تر از همیشه
زنده از عشق تو
زنده از محبت تو
و زنده از دلدادگی به تو
وامیدوارم این زنده بودن ادامه داشته باشد
و دل و قلب تو نیز همراه و همگام دل و قلب من شده باشد

+ نوشته شده در ساعت 22:16  توسط تارا
|
زندگي راز بزرگي است که در ما جاري است
زندگي فاصله امدن و رفتن ماست
رود دنيا جاريست زندگي ابتني در اين رود است
وقت رفتن به همان عريا ني که به هنگام ورود امده ايم
دست ما در کف اين رود به دنبال چه ميگردد !

+ نوشته شده در ساعت 21:54  توسط تارا
|
چرا وقتی آدم کسی و دوست داره همش ناراحته؟چرا دلهره داره؟ چرا حساس میشه؟چرا با
کوچکترین کم توجهی دلخور میشه؟ چرا دلش دنبال بهانه می گرده؟ چرا؟
چرا دلش انقدر زود میشکنه؟ یکی گفت از خودت بپرس چرا میشینی این فکرها رو با خودت
میکنی؟ اما نمی تونم ...
دلم گرفته ... حوصله ندارم !!!
جواب این حرفام و تو میتونی جواب بدی؟
+ نوشته شده در ساعت 18:17  توسط تارا
|
چقدر سخته يکی رو با تمام وجود دوست داشته باشی و بدونی که
هيچ وقت بهش نمیرسی .
گفتی تا آخر دنيا باهاتم حالا ميفهمم که چرا همش ميگفتی دنيا دو روزه
روزی که به دنيا امدی داشت بارون می امد ولی هوا ابری نبود . ميدونی
چرا ؟ ان روز فرشته ها داشتن از ان بالا گريه ميکردن . چون يکی از
انا کم شده بود .
اگه يه روز صبح از خواب پاشدی ديدی تو يه اتاق تاريک وقرمز هستی و
تند تند داری تکون ميخوری يه وقت نترسی ها تو توی قلب منی .
عشق مانند ساعت شنی ميمونه مغز را خالی و قلب رو پر ميکنه

+ نوشته شده در ساعت 19:0  توسط تارا
|

سن 14 سالگي : تا پارسال هر کي بهشون مي گفت چطوري؟ ميگفتن ... خوبم مرسي ... حالا ميگن مرسي خوبم
سن 15 سالگي : هر کي بهشون بگه سلام ... ميگن عليک سلام ... نقاشيشون بهتر ميشه » بتونه کاري و رنگ آميزي
سن 16 سالگي : يعني يه عاشق واقعيند ... فردا صبح هم ميخوان خودکشي کنن ... شوخي هم ندارن
سن 17 سالگي : نشستن و اشک مي ريزن ... بهشون بي وفايي شده ... کوران حوادث
سن 18 سالگي : ديگه اصلا عشق بي عشق ... توي خيابون جلوي پاشون رو هم نگاه نمي کنن
سن 19 سالگي : از بي توجهي يه نفر رنج مي برن ... فکر مي کنن اون يه آدم به تمام معناست
سن 20 سالگي : نه , نه ... اون منو نمي خواست آخرش منو يه کور و کچلي مي گيره ... مي دونم
سن 21 سالگي : فقط سن 27-28 سالگي قصد ازدواج دارن ، فقط
سن 22 سالگي : خوش تيپ باشه ، پولدار باشه ، تحصيلکرده باشه ، قد بلند باشه ، خوش لباس باشه ... آخ که چي نباشه
سن 23 سالگي : همهء خواستگارا رو رد مي کنن
سن 24 سالگي : زياد مهم نيست که چه ريختييه يا چقدر پول داره ، فقط شجاع باشه ، ما رو به اون چيزي که نرسيديم برسونه
سن 25 سالگي : اااااااه ، پس چرا ديگه هيچکي نمي ياد... هر کن ميخواد باشه ، باشه
سن 26 سالگي : يه نفر مي ياد ، همين خوبه ، بله
سن 27 سالگي : آخيش
سن 28 سالگي : کاش قلم پات مي شکست و خواستگاري من نميومدي.
+ نوشته شده در ساعت 18:51  توسط تارا
|
روم نمیشه بهت بگم دوست دارم
+ نوشته شده در ساعت 12:52  توسط تارا
|
چه زود از ياد بردی
چه زود از خاطرت رفت
که من به يادت زنده بودم
که عشق را برایت معنا دادم
چه زود فراموش کردی
دلم را بخاطر تو از یاد برده بودم
وای بر تو
که چه زود از یاد بردی
قلبم را به اجبار به نامت کرده بودم
و وای بر من
که چه زود فراموش شدم
نمی دانم خاطرت هست یا که آنرا نیز فراموش کردی که من تنها با صدای تو آرام بودم
نميدانم يادت هست
تمام راهم را براي تو آواز مي كردم
ميدانم ديگر هيچ يادت نيست
من همان تنهاي آواره اي خواهم شد
كه تو مرا يافته بودي
+ نوشته شده در ساعت 12:50  توسط تارا
|
من در فکرم شماها چرا انقد زیاد نظر میدید

+ نوشته شده در ساعت 12:46  توسط تارا
|
+ نوشته شده در ساعت 12:45  توسط تارا
|
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگ
گریه کن گریه غروب
مرهم این راه دور
سر بده اواز هق هق
خالی کن دلی که تنگ
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگ
بذا پروانه ی احساس دلتو بغل بگیره
بغز کهنرو رها کن تا دلت نفس بگیره
نکنه تنها بمونی دل به غصه ها بدوزی
تو بشی مثل ستاره تو دل شبا بسوزی
گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگ

واقعا چقدر گریه قشنگه ها
+ نوشته شده در ساعت 12:41  توسط تارا
|
بدترین شکل دلتنگی
برای کسی آن است که
در کنار او باشی و
بدانی که هرگز به او
نخواهی رسید
+ نوشته شده در ساعت 0:16  توسط تارا
|
+ نوشته شده در ساعت 0:13  توسط تارا
|
با وجود عشق گذز زمان فراموش ميشود
وبا گذر زمان آيا عشق فراموش ميشود ؟؟..

+ نوشته شده در ساعت 17:44  توسط تارا
|
هنوزم در پی اونم که اشکهام و روی گونم با اون دستهای پر مهرش کنه پاک و بگه جونم نکن
گریه منم اینجا بزار دستهات و تو دستهام تو احساس من و میخوای منم ای وای تو را میخوام
+ نوشته شده در ساعت 17:41  توسط تارا
|
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت!
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
بدست کودکی گستاخ و باریگوش
و او
یکریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را.....

+ نوشته شده در ساعت 17:26  توسط تارا
|
برف می بارد
چه برفی هم !
یاد سال پیش می افتم :
برف می بارید و ما خندان
یاد ادم برفی و شال و کلاه ان
برف می بارد
چه برفی هم !
رفته ای افسوس !
رفته ای جایی که برفی نیست
ای مسافر!
کاش میگفتی که بعد از رفتنت
همبازی من کیست
برف می بارد
چه برفی هم !
بارش این برف دردی در دلم انداخت
این که ادم برفی امسال را
فردا
با که باید ساخت !!!!
+ نوشته شده در ساعت 17:18  توسط تارا
|
+ نوشته شده در ساعت 5:29  توسط تارا
|
دفترم را باز ميكنم،اولين صفحه حكايت از رفتنت دارد
به صفحات ديگر نگاه مي كنم،تمام صفحات دفتر از نبودنت،ازغم دوريت،از
چشم انتظاريم وازاميدبه بازگشت ات پر كرده ام
تنها يك برگ سفيد باقي مانده،
برگي كه براي آمدنت خالي گذاشته ام....

+ نوشته شده در ساعت 17:25  توسط تارا
|
در پس کوچه های شهر پابرهنه قدم میگذارم تا گرمی دستان تو را لمس کنم ...
دستان پینه بستم در لابلای دستان پر از مهرت گم شد و حالا قلبم همچون ماهی
تو تنگ خالی بلور در جستجوی نفس های تو ......!

+ نوشته شده در ساعت 23:45  توسط تارا
|
ابرها میگریند تا پشت پایت را خیس کند
من ان انتظار را حس میکنم.
صبر را یاد گرفتم
از باغچه کوچکمان زیر افتاب تابستان
برای روزی که اندوه اسمان از
اتش اسمان افروخته اش باران بیاورد
ودوری ها را پاک کند
و مدام برای برگها بخوند که
اسمان نزدیک است
دوباره دستهایمان را خیس کند
من رهایت نمی کنم
انچه را که روزهای بلند وشبهای بارانی
به من اموخته اند از یاد نمی برم
و این شبهای خیس را
فراموش نخواهم کرد
حتی در اغوش تو
ابری جواهم بود
که برای دوست داشتن لبخندت می گرید.
+ نوشته شده در ساعت 14:9  توسط تارا
|
عشق جاودانه است.
شاید شکل ان تغییر کند اما جوهر یکی است.
تفاوت بین عاشق و غیر عاشق
همان تفاوت بین چراغ روشن است و خاموش.
چراغ انجاست و به کار میاید
اما اکنون نور می افشاند
و همین نور افشانی کار حقیقی ان است .
بهترین راه شناخت زندگی بسیار عشق ورزیدن است.


+ نوشته شده در ساعت 13:26  توسط تارا
|